تبليغاتX
برداشت آزاد...
زندگی ام برای تو

 تو برای من 

تو برای قلب بی کس من 

من برای قلب پر از کس تو

من گم میشوم میان کسان تو

اما تو چون تنهایی برای همیشه پیدایی

                                                             در قلب من

+ نوشته شده توسط مانا در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 و ساعت 15:8 |
آرزوهایم را باد برد...

باد که نه دل بی وجدان تو...

دل بی وجدان تو که نه ...

عشق بی وقت من...

     حتی عشق هم نه ...

            این دل لعنتی من ...

                                                                لعنت به من و دلم...

+ نوشته شده توسط مانا در جمعه هجدهم فروردین 1391 و ساعت 15:44 |
پست چی در میزند...

 دلم بی قرار شد...

  خبری از تو؟...

شاید دنیایی دیگر برای من...

-کیه ؟

-منزل ل.؟

-نه اشتباهه.

  دلم بی قرارتر از قبل...

     چرا باز هم بی خبر از تو ؟...

                                                            بی خبر از دنیای دیگر من...

+ نوشته شده توسط مانا در جمعه هجدهم فروردین 1391 و ساعت 15:42 |
لگد چیزیه که گاهی ما ادما به یه چیزایی میزنیم
بعضی وقتا این لگدرو میزنیم به زندگی و اطرافیانمان
بعدش اونا شوت میشن تو سطل خاطرات
هیچوقت برای چیزی که خیلی وقته توی سطله دستتو نکن تو سطل تا درش بیاری،شاید حس بودنش از تو سطل تجزیه شده باشه و چیزی که تو دستت میمونه یه احساس بی روحه که نمیدونی وجودش واقعی هستش یا نه !
مطالب قشنگی نوشتی و امیدوارم ذهنت و اعمالت مثل قلمت همیشه زیبا تصمیم بگیره

+ نوشته شده توسط مانا در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 و ساعت 18:54 |
هر وقت دستانتــــــــ را می سپردی بهـــــ من

دریایی از
آرامش نصیبمــــان می گشتــــ

اکنون . . .


اقیانوس ــهــای آرامش هم ،


جای خالی دستانتــــ را لحظهـــ ای نمی گیرند .

+ نوشته شده توسط مانا در پنجشنبه هشتم دی 1390 و ساعت 19:13 |
واست بی تابم و بیخوابم و میدونی دلتنگم
واست میمیرم و درگیرم و با دنیا در جنگم
منو تنها نزار از روزگار با اینکه دل خستم
واست دیوونم و میمونم و تا آخرش هستم
داره میباره بارون و تو نیستی
شده این خونه زندون و تو نیستی
چقدر حسِ بدیه حسِ تنهایی
دارم میشکنم آسون و تو نیستی
دارم میشکنم آسون و تو نیستی
دارم از بین میرم توی این دلتنگی
داره دل میگیره بی تو از بیرنگی
دارم از بین میرم توی این خاموشی
کاش میشد میبردی منو با آغوشی
نمیشه با نبودت ساده سر کرد
نمیشه سالم از این غم گذر کرد
داره میباره بارون و تو نیستی
شده این خونه زندون و تو نیستی
چقدر حسِ بدیه حسِ تنهایی
دارم میشکنم آسون و تو نیستی

+ نوشته شده توسط مانا در جمعه هجدهم آذر 1390 و ساعت 20:2 |
چطور عادت کنم به دوری از تو؟؟؟

مگه میشه که از عشق تو دل کند؟

نگو تقدیره...برگرد

دلت می گیره...برگرد

وجود عاشق من،

واست میمیره برگرد...


بغل کن اضطراب لحظه هامو
بغل کن بی تو آرامش ندارم
نمی دونی چه ترسی داره دوریت
نمی دونی چه سخته روزگارم
من از بس که دلم تنگه بریدم
یه عالم درد سنگین تو سینم

من اینجا تا دلت بخواد تنهام
من اینجا تا دلت بخواد غمگینم

نگو تقدیره برگرد دلت می گیره برگرد
وجود عاشق من واست می میره برگرد

سکوت و انتظارو بغض و بارون
نه عطری نه نگاهی نه یه لبخند
چطورعادت کنم به دوری از تو
مگه می شه که از عشق تو دل کند

نگو تقدیره برگرد دلت می گیره برگرد
وجود عاشق من واست می میره برگرد

+ نوشته شده توسط مانا در جمعه هجدهم آذر 1390 و ساعت 20:1 |
همیشه سکوتم به معنای پیروزی نیست ، گاهی سکوت میکنم تا بفهمی چه بی صدا باختی . . .

+ نوشته شده توسط مانا در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 و ساعت 20:39 |
باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

+ نوشته شده توسط مانا در چهارشنبه ششم مهر 1390 و ساعت 22:4 |
می بخشمت .... بخاطر تمام خنده هایی كه از صورتم گرفتی .... بخاطر تمام غمهایی كه بر صورتم نشاندی .... نمی بخشمت .... بخاطر دلی كه برایم شكستی .... .. بخاطر احساسی كه برایم پرپر كردی ..... نمی بخشمت .... بخاطر زخمی كه بر وجودم نشاندی ..... بخاطر نمكی كه بر زخمم گذاردی .... و می بخشمت بخاطر عشقی كه بر قلبم حك كردی

+ نوشته شده توسط مانا در چهارشنبه ششم مهر 1390 و ساعت 21:52 |
ای مرد ......
مردانگی ات را با شکستن دل دختری
که دیوانه ی توست ثابت نکن ....
مردانگی ات را با غرور بی اندازه ات به دختری
که عاشق توست ثابت نکن ....
مردانگی را زمانی میتوانی نشان دهی
که دختری با تمام تنهایی اش به تو تکیه کرده
که دختری با تکیه به غرور تو
به قدرت تو
در این دنیای پر از نامردی
قدم بر میدارد . . . !

+ نوشته شده توسط مانا در سه شنبه پنجم مهر 1390 و ساعت 19:2 |

خوبم هنوز
تا چراغ کوچه روشن ، من منتظر
خوبم...

خوبم بهار من

اینقدر آزار مده این نامه رسان خسته راه

خوبم ...

هر روز که لحظه کند به شب

با خاطرات تو در آغوش آرمیده ام

هر شب مرا ، تا به صبح

آن حرف دل

آن لحظه ی هزار نقش عشق

در آسمان خواب به پرواز می برد

خوبم هنوز...

از عشق تو من سیر نمی شوم

انگار هنوز تازه به دل رسیده ای

انگار هنوز فرشته بودنم در قصه ی تو پیچ می خورد

باور کن ای تمام من

هر روز که سجده من شکر می شود

خوبم هنوز...

+ نوشته شده توسط مانا در یکشنبه سی ام مرداد 1390 و ساعت 14:59 |

نه یه بوسه وقت رفتن نه یه خط یادگاری


نه حضور اشک و تردید نه نشون بیقراری


خیلی ساده دل بریدی از من و خاطره هامون


از تموم لحظه ها و پرسه های پابه پامون

+ نوشته شده توسط مانا در شنبه بیست و نهم مرداد 1390 و ساعت 21:24 |
نفرین به عشقی که نبود

لعنت به عشقی که بود

نفرین به دل سنگ و سیاه تو

لعنت به زندگی من که با خون نوشته شد

نفرین به آن عشق دروغین تو  که نفس کشید

لعنت به  عشق پاک من که تا عرش پر کشید

نفرین به آن دلت که عشق را دروغ دید

لعنت به این دلم که دروغ را عشق دید

نفرین به نگاه پر گناه تو

لعنت به نگاه بی گناه من

نفرین به تو که گناه من شدی

لعنت به من که نگاه تو شدم

نفرین به تو که مال خود شدی

لعنت به من که از آن تو شدم

نفرین به نگاهت که پر دروغ بود

لعنت به چشم من که پر فروغ بود 

نفرین به سرنوشت تو که آواره کرد مرا

لعنت به بخت من که پرستید تو را

نفرین به تو 

                   لعنت به من

+ نوشته شده توسط مانا در دوشنبه سیزدهم تیر 1390 و ساعت 17:47 |

قصه ما به سر رسید !!!...

دلی که پابند تو بود از تو و عاشقی برید!!!...

+ نوشته شده توسط مانا در پنجشنبه نهم تیر 1390 و ساعت 17:33 |
زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند

و این است عشق واقعی. عشقی زیبا

+ نوشته شده توسط مانا در پنجشنبه نهم تیر 1390 و ساعت 17:31 |

 

صدای پای تو شیشه پنجره را نشانه گرفته است

 

 و در پی آن خلوت مرا

 

چقدر شبیه تو گام برمیدارد باران

 

ببار  ، بگذار که به اندازهء زمان بارشت

 

 

باور کنم که زنده ام

+ نوشته شده توسط مانا در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 22:1 |

هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ...
هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند !
با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند !!!
مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟!
هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن ...
+ نوشته شده توسط مانا در سه شنبه نهم فروردین 1390 و ساعت 16:16 |

سلام مطلب نوشته ی خودم نیست اما واقعا زیباست!!!!

حالا تو هی بیا بگو مردها پررو می شوند، زن باید سنگین و رنگین باشد، باید بیایند منت بکشند ببرندش با عزت. من می گویم زن اگر زن باشد باید بشود روی عاشقیتش حساب کرد، که باید عاشقی کردن بلد باشد. که جا نزند، جا نماند، جا نگذارد. هی فکر نکند به این چیزهایی که عمری در گوشش خوانده اند که زن ناز و مرد نیاز. که بداند مرد هم آدم است دیگر، گاهی باید لوسش کرد، گاهی باید نازش را کشید، گاهی باید به پایش صبر کرد حتی . من می گویم زن اگر زن باشد از دوستت دارم گفتن نمی ترسد.

تو می گویی خوش به حال زنی که عاشق مردی نباشد بگذار دنبالت بدوند. و من نمی فهمم این که داری ازش حرف می زنی زندگی است یا مسابقه اسب دوانی. و من نمی فهمم چرا هیچ کس برنمی دارد بنویسد از مردها. از چشمها و شانه ها  و دستهایشان. از آغوششان، از عطر تنشان، از صدایشان. پررو می شوند؟ خوب بشوند. مگر خود ما با هر دوستت دارمی تا آسمان نرفته ایم؟ مگر ما به اتکا همین دستها، همین نگاهها، همین آغوشها در بزنگاههای زندگی سرپا نمانده ایم؟

چرا باید شوق من برای خوشحالی کسی – مردی- ، برای شنیدن صدایش ، نگرانیهایم، دلتنگی هایم، آرزوهایم مرا کوچک کند؟ من راز این دوست داشتنهای پنهانی را نمی فهمم. من نمی فهمم زن بودن با سنگین رنگین بودن، با سکوت، با انفعال چه ارتباطی دارد. من بلد نیستم در سایه دوست داشته باشم. من می خواهم خواستنم گوش فلک را کر کند. من می خواهم مَردَم – حتی اگر مردِ من هم نبود -  دلش غنج بزند ازاین که بداند جایی زنی دوستش دارد.

من می خواهم زن باشم ،بگذار همه دنیا بداند مردی این حوالی دارد دوستت دارمهای مرا با خود می برد …

+ نوشته شده توسط مانا در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389 و ساعت 22:27 |

 استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ 
 

چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟


شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم

 


استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ 
 آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟

 چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟


شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.


سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آن‌ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد صدايشان را بلندتر کنند.


سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟

آن‌ها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟

 

چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است


استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟

آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.


سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد

+ نوشته شده توسط مانا در یکشنبه یکم اسفند 1389 و ساعت 21:20 |


Powered By
BLOGFA.COM