X
تبلیغات
برداشت آزاد...
دنیا عجب حال و حوصله ای داره هی با ما بازی میکنه !! 24 آذر نود و یک چه حالی داشتم امروز 24 آذر نود و دو چه 

حالی دارم ...

خدایا شکرت! :)

خدایا دلم میخواد بال بال بزنم و بیام پیشت و یه بوس گنده بکنم بگم ازت ممنونم که دوباره حالم خوبه :)

دیگه با این ی نفر امتحانم نکن دیگه ظرفیت ندارم ! کمکم کن فقط همین :x

دمت گرم...

+ نوشته شده توسط مانا در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392 و ساعت 23:35 |
یکی از بهترین روزهای زندگیم هم رقم خورد ! :) به امید بهترین های بیشتر !!

دوستت دارم باعث این بهترین :) همین...

شعر از گروس عزیز...

هوا

که پیرهن پوشیده

هوا

که میز صبحانه را می چیند

هوا

که گوش می دهد به شعرهام

هوا

که لب بر لبم می گذارد

هوا

که داغم می کند

هوا

که هوایی ام کرده

هوا

که حواسش نبود،این شعر است

و از پنجره بیرون رفت .

+ نوشته شده توسط مانا در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392 و ساعت 23:26 |
لحظه ی دیدار
لحظه ی دیدار نزدیک است؟  
باز من دیوانه ام ،مستم؟  
باز می لرزد ، دلم ، دستم؟ 
باز گویی در جهان دیگری هستم؟ 
هان! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ! 
های ،نپریشی صفای زلفکم را ، دست! 
و آبرویم را نریزی ، دل! 
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است؟

+ نوشته شده توسط مانا در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 و ساعت 0:21 |
کاش میدانستی تا جواب اسمس را بدهی من به هزاران اتفاق فکر میکنم... 

                    کاش میدانستی دل من هنوز هم مثل گذشته نگرانت میشود...

                                        کاش تو هنوز هم دوستم داشتی... 

کاش همه ی کاش ها یهو واقعی میشدند...

                         


برچسب‌ها: کاش
+ نوشته شده توسط مانا در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 و ساعت 0:18 |

             روزهایی که تلخ است، روزهایی که زهر است...

                               روزهایی که قهری... روزهایی که بهانه میگیری و نمیدانم چرا...

                                          


برچسب‌ها: روزها
+ نوشته شده توسط مانا در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 و ساعت 0:15 |
هوا بارونیه ... 

تنهایی آدمو دق میده ... نه اینکه دور و برت کسی نباشه، نه! هست اما اونی که باید باشه نیست... اونی که باید باشه عشقم نیست چون حقیقت اینه که عشقی ندارم ... اما دلم یکی رو میخواد که باشه... هیچی نباشه هیچی نداشته باشه فقط پا به پام باشه ! :) نیست یه هم چین کسی ! نمیدونم چرا ! نیست کسی که دیوونه بازیامو قبول کنه... 

شایدم بود و از دستش دادم شایدم قراره بیاد شایدم نیاد شایدم بعد مرگم بیاد... 

نمیدونم ...

دلم گرفته اما هیشکی نیست باهاش حرف بزنم ...


+ نوشته شده توسط مانا در سه شنبه پانزدهم اسفند 1391 و ساعت 16:27 |
زندگی خیلی عجیبه ...

اونقدر عجیب که حتی نمیدونی دو دقیقه ی بعد نفسی که دم شده بازدم خواهد داشت یا نه...

یا حتی نمیدونی اونی که میگه دوستت دارم واقعا داره ؟ اگه داره چرا میره ؟ اگه داره چرا بهونه میگیره ؟

یا یه زمانی نمیدونی تنهایی چه مزه ایه !! اما یه زمانی خوووووووووب طعم تلخشو درک میکنی ...

تنهایی بعضی وقتها هم قشنگه...

میدونی کی ها ؟

موقع هایی که حتی حوصله ی خودتم نداری ... دوست داری ساعتها بشینی و به روبرو زل بزنی و به حرفای هیشکی گوش نکنی و هیشکی ازت هیچی نخواد...

اما یه وقت هایی هم هست که ...

دلت پر میزنه واسه یه سلام خوبیه یه آشنا...

متاسفانه معرفت خیلی وقته مرده ... 

خیلی وقته...

+ نوشته شده توسط مانا در دوشنبه هفتم اسفند 1391 و ساعت 15:27 |

بدون تو خوشم 


و خوشوقت تر میشدم اگر میدانستی 


جاده های شعر های من برای رفتن است 


نه برگشتن!!!!!!!

+ نوشته شده توسط مانا در جمعه بیست و هفتم بهمن 1391 و ساعت 12:9 |
من هنوز زخمیِ خاطره ام
جز تو هیچکس رو دلم، مرهم نیست

اسمتو صدا زدم، وقتی که
حتی اسمِ خودمم، یادم نیست

+ نوشته شده توسط مانا در جمعه سیزدهم بهمن 1391 و ساعت 16:47 |
بیخودی خوشحالم...

بیخودی از بودنت شادم... 

هستی اما معلوم نیست تا کی...

هستی اما معلوم نیست تا کجا...

کاش از دست رفتنت از دست دادنت فقط روزی بیاد که من دیگه نیستم ...

 دیگه نمیخوام هر لحظه تلخ تر بشه میخوام هر روز نبات و شکر و کارامل زندگیم بیشتر شه ... 

کمکم کن خدایا ...

+ نوشته شده توسط مانا در جمعه سیزدهم بهمن 1391 و ساعت 16:33 |
میدونم یه روز خوب میاد ...مطمئنم میاد روزی که دستم تو دستاته و قول همیشه موندن و بهم میدی ! :) 

+ نوشته شده توسط مانا در دوشنبه دوم بهمن 1391 و ساعت 21:54 |
دنیای عجیبیه ... میری کسی نمیگه کجا ... اشک میریزی ... کسی نمیگه چه مرگته ؟ تا کی باید تنهای تنها کنج آسمون زندگیت بشینی و هی بباری که بالاخره از اشکات یه نهال عشقی رشد کنه و بیاد تو رو ازین تنهایی مسخره نجات بده ! میدونین بدبختی چیه ؟ اینه که اشک شوره و از آب چشم من و شما هیچ گیاهی رشد نمیکنه پس جای اشک ریختن بهتره یه همت کنیم خودمو با خودمون همراه شیم و از این دنیای نامرد و به قول قدیمیا لامروت انتظار همراه نداشته باشیم ... پس همت کن عزیزم همت کن دوستم... به جهنم که رفت و نیست ... :)

+ نوشته شده توسط مانا در پنجشنبه چهاردهم دی 1391 و ساعت 23:42 |

لبانت

آتشی بر افروخت

که

تا عمر دارم

در سردی نبودشان


میسوزم

+ نوشته شده توسط مانا در جمعه بیست و چهارم آذر 1391 و ساعت 23:39 |
درست است که سرما دستانم را کرخت کرده ...

درست است که تو را ندارم...

درست است که زندگی بی روح است...

درست است که خیالم به کجاها که نمیرود...

درست است که تو نیستی و زمان نمیگذرد...

                        اینها همه درست است...

اما درست تر این است که من دیوانه شده ام ...

از بس چشم به راه کسی بودم که نبود نیست و نخواهد بود...

                                                            اما نمیدانم چرا انتظارش شیرین است ....

+ نوشته شده توسط مانا در جمعه بیست و چهارم آذر 1391 و ساعت 23:26 |

لب... چشم...

.

.

.

.

.

                                                   و دیگر هیچ!

+ نوشته شده توسط مانا در جمعه بیست و چهارم آذر 1391 و ساعت 23:18 |

اگر آغوشی پذیرای مهرت باشد سرما را هم دوست خواهی داشت...

 اگر کسی باشد که گرمای تنش تمام تو را حس کند سرما را هم دوست خواهی داشت...

 اگر باشد آنی که باید باشد بدترین چیز ها هم دوست داشتنی است !

اگر ...

              و هزاران اگرِ دیگر در نبود آنی که باید باشد و نیست...

+ نوشته شده توسط مانا در جمعه بیست و چهارم آذر 1391 و ساعت 23:10 |

حسین حسین گفتن ها را دوست ندارم... چون اگر خلوص داشت... در خیابان و با زنجیر نبود... در خفا بود و شب و تاریکی... مملو از اشک و آه !... حسین حسین گفتن ها را دوست ندارم... چون اگر واقعا قرار بود برای او بگرییم باید تا الان مرده بودیم در راه چیزی که برای آن شهید شد... آن چیز راستی بود... درستی بود ...

دوست من حسین حسین نگو درست باش ... آدم باش :)


+ نوشته شده توسط مانا در شنبه بیست و هفتم آبان 1391 و ساعت 16:45 |
چاره ای نیست...

                باشه هر چی تو بگی....

                                                    دوری و دوستی

اما دوری و دوستی که مرا میسوزاند و تو را شاد...

                                                                          بازم به خاطر تو شادم ....


















+ نوشته شده توسط مانا در شنبه بیستم آبان 1391 و ساعت 20:55 |
دستانم گرمایی را میطلبند که هیچ وقت مال کسی نشوند...

 دستانم کسی را میخواهند تا در سرمای پاییزی همراه دستهایش شوند...

 دستانم یار میخواهند... یاری که تنهاییش را با تنهاییشان تقسیم کنند...


                           دستانی سراغ داری که کسی را جز من یاری ندهند ؟؟


+ نوشته شده توسط مانا در سه شنبه دوم آبان 1391 و ساعت 22:18 |

سرد شد سرد شد سرد شد سرد شد .... 

مُرد! 

قلبی که با هزار امید شروع به تپیدن کرده بود ...

                                                                               برای تو...

+ نوشته شده توسط مانا در شنبه پانزدهم مهر 1391 و ساعت 15:54 |


Powered By
BLOGFA.COM